تبليغاتX
دیگه اشکم واسه من ناز میکنه ...

دیگه اشکم واسه من ناز میکنه ...

توي يک روز سخت، که پر بود از من و خيال و شعر، پر بود از من و بوي ياس‌هاي حياط، پر بود از من و شاملو

خداحافظ برای همیشه

وقتي مي شيني پشت پنجره فقط مي توني نگاه كني و هيچي نگي . مي توني زل بزني به خونه ها ... به ماشينا ... به آدما و بچه هاشون ... به كوه و درختا و آسمون و لكه ابراي دودي و ولگرداي قد و نيم قد ...
به يه چادر گل گلي با زنبيل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بي هيچ خيالي تو كلت ... خيره شي به مسير بي هدف ماشينايي كه مي رن و مي رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن يه لكه ي محو و تيره ي ديگه ... رو چهره ي آسمون اون دوردورا ...
مي توني بشي يه سرنشين ... واسه تك تك سوارياي آواره و ... خودتم كه آواره تر از همشون ...
بري پشت نگاه رهگذرا جا خوش كني ... دست بكشي به دستاي خالي و پينه بسته ي گداني كنار جوب ... يا رو چشماي هميشه خاموش پيرمرد فال فروش كه هيچ وقت نفهميدي غروب كه شد ... خونه شو چه جوري پيدا مي كنه...
قشنگ تر ! ... مي توني بشي خود چشماي شيطون و كنجكاو بچه ها ... به همون شفافي ... همون لطافت ...
مي توني جاري شي ميون شيهه ي زندگي ... غلت بزني و با آدماش رو پوست شهر بافته شي ... مثل پيچك پر پشت و سرسبز پشت حياط ... كه يه روز ديدم آغوششو پر كرده از ديوار و ستوناي چوبي تاب من ... مثل اون قلبي كه تازه مي شه و ... مي تونه خودشو لابلاي اون دلي كه واسش عزيزه ... مثل بافتني من كه تو دستاي خوشبوي مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبي و آبي تر ...
حاشيه رفتم ...
بايد گذشت از ظرافتاي قشنگي كه تو حاشيه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور مي شه از شهرم ... خيلي دور ... مثل اون دخترك سبزابي كه تنها سهمش از همه بخشندگي لاجورداي دريا ... به جاي خنكي بادا و سفيدي موجا و امنيت سايه هاش ... شد يه فاصله ...
يه فاصله به وسعت يخ زده ي اون غربتي كه معناش واسه سبزابي شد ... نياز به نوشتن ... ولع فريادي كه شايد ...
شهرمو مي گفتم كه باز گم شدم ...
زادگاهي كه اگه روزي مثل سبزابي ... بگيرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و ديوونگيهام ... من و خيالاي سبزابي و دورم ...
شهر من ... شهري كه دودي و شلوغ و پر سر و صداست
كه پر از ماشين و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفرياد ... پر پاييز ... پر عطر و نم خاك و خلي و سكر آور باروون ...
ايرانم ... قشنگ ترين وجوون ترين گوشه ي اين دنيا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگي ...
 

 

خداحافظ  برای همیشه ....

عمر وبلاگ منم تموم شد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 3:19 AM  توسط روشنک 

شام

يک کاسه سوپ کوچک

۲ قاشق

۲ لبخند

۱ نگاه

اين شام امشب ماست.
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 6:24 AM  توسط روشنک  | 

ده دقيقه جنگ , يه عمر شـــــكست !

باز هم مغلوب گذشته و سنت ها شدم ! همه ي ما اسير گذاشته هامون هستيم و نمي تونيم گذشته هامون رو بريزيم تويه كيسه و يه جا خاكش كنيم ! منم يكي مثل بقيه !

راستش اين تصميم رو يه شب بعد از ديدن يه فيلم مستند از زندگي حيوانات جنگلي گرفتم  . يه شب كه خسته از بيكاري ,  تلويزيون رو روشن كردم , داشت يه فيلم از زندگي خانواده ي شيرها پخش ميكرد ! يه شير نــــــَر كه سن و سالي ازش گذشته بود و هفت هشت تا شير ماده كه سر و كله يه شير نــر جوون پيدا شد !  با اومدن اون شير , شير نــر پير مجبور شد براي حفظ خانواده ش مبارزه كنه !

ده دقيقه جنگ ,   يه عمر شـــــكست !

شير پير شكســـت خورد و خانواده اش رو واگذار كرد و خيلي منطقي گذاشت و رفت ! خيلي منطقي گذاشتو رفت ! خيلي راحت شكست رو قـــبول كرد!  انتظار نداشتم كه به  اين راحتي يه عمر زندگي و زن و بچه رو ول كنه و بره اما كرد !

مسئله ي جالب برخورد شيرهاي ماده بود! بعد از اون جنگ اونام خيلي راحت شير جوون رو قبول كردن و اوج ماجرا اونجايي بود كه شير نر جوون  ,  دقيقآ جلو چشم يكي از شيرهاي ماده , يه بچه شير رو كه متعلق به شير پير بود با يه حركت كشت و مادرش كوچكترين عكس العملي نشون نداد !

.

.

.

از اين  ماجرا چه نتيجه اي ميشد گرفت ؟

تسليم مقابل زور ؟!  جاي گزيني يه نــــر جوون  به جاي پيـــر ؟!  يا تابع جــريان زندگي شدن ؟! 

استنباط من,  آخري بــود !  شايد بايد تابع بــود؟! چرا بايد رودخونه خلاف رو  خلاف جهت شنا كرد ؟! تسليم  بهتر نيست؟‌‌!  اونايي كه سازش كردن موفق بودن ؟!  چرا هميشه دلمون ميخواد يه قهرمان باشيم ؟!

براي قهرمان شدن بايد هميشه با ديگران فرق داشت ؟ قهرمانان چه كساني بودن ؟! ليلي و مجنون ؟!  اونا كه ناكام بودن و نميشه بهشون قهرمان گفت !

آيا قهرمان  هميشه بايد برنده باشه ؟!

يه بازنده ميتونه قهرمان باشه ؟!

حالا اگه اين دو تا بهم ميرسيدن,  براي هميشه همونجوري عاشق و مشوق ميموندن يا كارشون بعد از يكي دو سال به دادگاه خانواده ميكشيد ؟!

مرجع درستي وجود نداره يا حداقل من نميشناسم ! پس بهتره بدون مرجع به الگوهاي قديمي , حال حاضر و زمان كنوني  و آينده رو در نظر بگيرم و منم مثل خيلي ها ,  منطقي با اين مسئله برخورد خواهم كـــرد!

حداقل اين تسليم رو ميشد يه اسم ))  منطقي )) روش گذاشت !  كه كمتر مايه ي خجالـــــــــت باشه !!!

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 5:22 PM  توسط روشنک  | 

ستاره...

چند سال پيش يه روز تو اتاقم پشت كامپيوتر نشسته بودم و صداي ضبط رو بلند كرده بودم

بابام  بهم تذكر داد كه صداي ضبط رو اونقدري بكنم كه فقط خودم بشنوم !

و  منم در جواب گفتم : دوست دارم نوار رو با صداي بلند بشنوم !

الان چند سال گذشته اما الان من صداي ضبط رو اونقدري ميكنم كه فقط خودم بشنوم !

من تو اون سن و سال اونطوري ميپسنديدم . حالا ديگه نه !

حالا اگه قوي ترين ضبط ها رو بهم بدن برام فرقي نداره !

چون صداشو كم ميكنم

يه روزي وقتي خيلي كوچيك بودم شبا ميرفتم بالا پشت بوم و ستاره هارو نگاه ميكردم چشمك زدن هر كدام برام معني خاصي داشت .

براي هر كدوم از اون ستاره ها اسم گذاشته بودم. همشونو دوست داشتم.

اما دلم براي اونايي كه كم نور بودن ميسوخت ! فكر ميكردم بچه ترن !

دلم ميخواست يه جوري ميشد كه ميرفتم رو هوا و چند تا دونه از اين ستاره ها رو ور ميداشتم و مي آوردم پائين و ميذاشتم تو اتاقم !

خيلي قشنگ بودن . با خودم ميگفتم اگه يه شب رفتم تو آسمون و چند تا از اين ستاره ها ور داشتم . حتمآ يه خرده ابرم  ور ميدارم كه ستاره ها رو بذارم روش كه خراب نشن !!!

دنيايي بود بچگي !

پر از واقعيت هاي دروغي و دروغ هاي واقعي ! يه بچه ي معصوم و شيطون ! يا يك شيطون كوچولوي معصوم  !

حساب ميكردم تو هر جيبم چند تا ستاره جا ميگيره !

باهاشون ميتونستم هزار تا چيز بسازم ! خيلي كيف ميدادااا !

همشون مال خودم بــود . چون  خودم ديده بودمشون !

ميخواستم گنده ها و پر نور تراشونو بچسبونم به طاق اتاقم و  اونايي كه كم نور تر و كوچيكتره با خودم موقع خواب ببرم زير پتو كه اون زير رو روشن كنن !

وقتي مدرسه رفتمو فهميدم كه هر كدوم از اين ستاره ها شايد چندين برابر كره ي زمين  خودمونه  گفتم معلم مون بيخود ميگه !

فكر ميكردم  ميخواد ورشون داره واسه خودش !!

وقتي از پدرم پرسيدم  كه معلممون راست مگه يا نه و اونم گفت كه راست ميگه ! ديگه از اون شب  به بعد  بالا پشت بوم نرفتم و ستاره ها رو نگاه نكردم ! ديگه دوستشون نداشتم !

ديگه دوستشون نداشتم تا الان !

الان دوستشون دارم و ميخوام بهشون نگاه كنم ! اما نه تنهايي  ….

الان دوستشون دارم و ميخوام بهشون نگاه كنم اما با كسي كه دوستشون  دارم و همون موقع اونم بهشون نگاه كنه !

شايد ده سال ديگه حتي  با كسي كه دوستش دارم دلم نخواد كه بريم رو پشت بوم و به همون ستاره هاي بچگي و جووني نگاه كنم !

من امروز اوني  رو ميخوام كه امروز ميخوام  !!!! فردا شايد اوني رو نخوام كه امروز ميخوام !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 11:25 PM  توسط روشنک  | 

Birth

امشب مینویسم

خرداد1385

بازم نور...

 بازم ساعت 6 بعد از ظهر.... بازم.......!

 بیرون از اتاقم .... اتابک ... سلام کردم !

 بازم مثل همیشه حواسش به من نیستو ...

آره ! حالو هوای خوبی نیست !

همه چیز دست خورده تر از دیروز ....

احساسم مثل همیشه نبود....

سایه ی خودمو رو دیوار میدیدم که جلوی پنجره ایستادم.......

بر گشتنه مامانو دیدم...

تو حیاط...!

بازم حالو هوای همیشگی...

آب پاشی به باغچه و کاشیا !

 یه نفر ...

شایدم ...

دست رو شونهام گذاشت ..

بر گشتم... همه چی عجیب بود واسم....

وای دختـــــــر...............!!!!!!!!!!

 همه حلقه زدنو منو نگاه میکردن......

یه حس خوب....

یه ...

 خوشحال بودم .....

روز تولدم ...

روز خوبی بود ...!

ولی یه نفر ... ؟

شاید .............................. !

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 5:28 AM  توسط روشنک  | 

بسم اللّه الرحمن الرحیم

تو اتاق .......بیکار.......کامپیوتر.........کانکشن ........ یاهو ........ول کام....... یه سری حرفهای مفت ........... یه سری دل خوشی های مفت ............ پتو روی سر.......... هد ست روی گوش ...........

فریدون فروغی........ دو تا چشم سیا داری .................

یاد .............. غم.....گونه های تر ............ تنها و بی کسی .......... یه خبر بد ........ هق هق گریه .......... اما آروم......... آروم ِ آروم ............ فـــــــــکر........... به خودت بیا ........... .یه نفس عمیق............. دوباره از نو .............

اما نمیشه ........... این راه یا اون راه ؟
چپ یا راست ؟..........

بالا یا پایین ؟!.........

اون یا من؟!............

من یا ما ؟!.........

فکــــــــر....... فکــــــــر .......فکــــــــر........

بی نتیجه .........

بغض...

دیس کانکت...

به جرات میتونم بگم بدترین شب عمرمه .............  ساعت دوازده و نیم شب ِ .

تنهای تنهام...تنها تر از همیشه.... تنها تر از خدا..........توی اتاقمم... بی کس... هیچ کس نیست که کمکم کنه ....هیچ کس نیست که دستمو بگیره . ... توی چشمای بارونیم نگا کنه بگه همه چیز دزست میشه !بهم انگیزه بده .....کسی نیست که بهم بگه چکار کنم..............کسی نیست که بهش تکیه کنم....

چرا ؟.............

چرا خدا ... چرا من باید تو این چار دیواری زجه بزنم ؟ کسی نباشه اشکامو پاک کنه . . .

چرا انقدر پستی؟...

چــــــــــــــــرا ؟

من هیچی نیستم .............هیچ.... اما بندنم درسته نماز نمیخونم . ..... قرآ ن نمیخونم........روزه نمیگیرم............

اما بندتم... چرا تردم کردی ؟ باید فقط نماز بخونم تا بفهمی منم هستم؟

کجایی؟ تو اسمون هفتمی؟ نوری؟ کنارمی ؟ کجایی؟ هر جا هستی بگو بیام دست به دامنت بشم .... بگم منم ببین !

بـــخدا هستم...

چرا باید .... زنده باشم ؟

من امشب دل یه نفرو شکوندم .........

بخدا نمیخواستم .........نمیخواستم بشکنم..........خودش از دستم لیز خرد افتاد رو سرامیک...........تیکه تیکه شد...

بخدا نمیخواستم...........

بازم تو بی کسیام ....... تو تنهاییام کسی نیست کمکم کنه........

از خودم حالم بهم میخوره........

یه دیونوونم  شدم.......

امشب چه شبیه آخه...........

سیاه ِ سیاه..........

از شباس که معلوم نیست که کی میخواد صبح بشه........گریه هام همینطور میان.....مونسم این کامپوتر شده ..............

اگه جسارت و شهامتشو داشتم به ارواح خاک داییم که همه میدونن الکی قسمشو نمیخورم خود کشی میکردم .........تا صبح خدا کریم ِ ...........صدای داریوشم که توی گوشمه روانی ترم میکنه ...........

هر چی دریا رو زمین داره خدا........

با تمومه ابرای آسمونا..........کاشکی میداد همرو به چشم من ................ تا چشام به حال من گریه کنن......

همه چی درست به دست هم میدن که آدم روانی تر از اینی که هست بشه...........

میخوام این اوضاع رو تموم کنم ................

اما چطوری............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادمه درست بهمن ماه بود که همین حالو داشتم ................

خدا ............

پس کجاس اون همه مهربونیت ؟! اونا که تو کتابای دینی میدادن به خردمون ............؟!
همرو حفظم ! یه دونه واو هم جا ننداختم........... !

بسم اللّه الرحمن الرحیم همه جا با این شروع به نوشتن میکنیم !!!!!!

قبل از شروع هر چیر به نام خدا میگیم ................. !!!!!

کلاس اول که بودم با تمام وجود سعی میکردم بالا ترین نقطه ی تخته بنویسم  (( خدا ))! با اون خط بچه گونم ! هنوز (( خ )) رو نخونده بودیم ! اما اسمتو همه بلد بودیم بنویسم ......

کجا رفت اون بخشندگی و مهربونیت ؟!.............

خالی بندی بود یا چش نداری خوشی مارو ببینی...........

آره کفر میگم خدا ... !
کفر میگم............
چون از این به اصطلاح زندگی که بیشتر شبیه به ذلت خسته شدم..................

چون خدایی !........

خالق منی !.........

خالق بد بختیامی !............

چون زورت زیاده !.............

میگن هر کی کفر بگه جاش تو جهنمه !.............

آره ؟؟؟.......

بد نیست یه سری بزنم اونجا.............

باره چندمه عدالتتو میکشی به رخم ؟.......

10بار ؟........

20 بار ؟!.........

راستیتش حسابش از دستم در رفته !............
آخه میدونی خدای من بی منته و خیلی به من لطف داره !............

خدا نترس با این وضع که داره پیش میره یه خرده دیگه میام اونجا !..............

با خودتو ائمه ی اطهار کلی گپ میزنیم ! ...........

ببینم اشکال کار من کجا بوده !.............

آخه فقط شماها داناین !...........

آهای خدا !................

چی به من دادی که ازم میخوای پس بگیری ؟..........

اها !...........
اره یه چیزی بم دادی که این روزا همه ازش سیرن ! ..........

هی ازش فرار میکنن !!!.............

بیا ارزونیت...........

نمیخوام..............

بیا جونمو ‌بگیـــــــر.......... 

دلم از خیلی روزا با کسی نیست ............

تو دلم فریادو فریاد رسی نیست .........

شدم اون هرزه گیاهی که گلاش......... .. پرپر دستای خارو خسی نیست.........

دیگه دل با کسی نیست ............ دیگه فریاد رسی نیست .......

آسمون ابری شده دیگه خارو خسی نیست...........

بارون از ابرا سبک تر میپره !...........
هر کسی سر به سوی خودش داره .......

مث لاکپشت تو خودم قایم شدم دیگه هیچ کس دلمو نمیبره !...........

ماهی از پاشوره بیرون افتاده !...........
شاپرک ها پراشون زخمی شده !.............

نکنه تو گله ی بره هامون !...........

گذره گرگ بیابون افتاده !.................

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 3:0 AM  توسط روشنک  | 

تولدم مبارک


تولدم مبارک
قول دادم امروز تو روز تولدم فقط بخندم (مثل اکثر روزا )

تا حالا که خوش قول بودم       راستي تا يادم نرفته

 نمي دونين چقدر قشنگه آدم صبح تولدش با صدای ۱۰۰۰ تا SMS تولدت مبارک بیدار بشه


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 7:50 PM  توسط روشنک  | 

امروز روز خيلی خوبيه !

هوای ۴۷ درجه اهو از چه دل پذيره ! آفتابش پوستمو نوازش می کنه و خورشيدش

 توی چشمای سياه من خيره نگاه می کنه و منو شرمنده مهرش می کنه ! اين چاله چوله

 های خيابونای اهواز چه شوخ طبع هستند ، مخصوصا وقتی که مچ پای آدمو گاز می گيرند

! چقدر صدای بوق ماشينايی که پشت چراغ قرمز ايستادند خوش آهنگو گوش نوازه ! 

 امروز همه چی خوبه ! همه چی قشنگه ! همه چی روبراه ! چرا ؟

چون من امروز خوشحالم . خيلی خوشحالم . خيلی خيلی خيلی خوشحالم !

آره ! امروز روز خيلی خوبيه !

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 4:9 PM  توسط روشنک  | 

خدا جون .... اینه رسم رفاقت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فكر ميكردم با من مهربون شــدي . . .  نگو ميخواستي زجرم بـدي !!!
كه چي بشه ؟!
ميخواي عدالت رو به روخم بكشي ؟؟؟؟!
آره بابا تـــــــــــــــــو خـــدايي !
هر كار دلت بخواد ميتوني بكني !
منكه وسط اين همه بنده ي عزيزت به حساب نميام !
 ولي كار خودت چي ؟!
 خنده دار نيست‌ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


آخه اين چه خداييه كه از زجر دادنه بنده هاش لذت ببره  !!!
  مگه من ميخواستم بيام ؟؟؟ تو منو اوردي تو دنيا !!!!!!!
آره زندگي . . .
مرگ حقه !
پــــــــــــــــس . . . .
زندگي ناحـــــــــــق ِ !

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 5:35 AM  توسط روشنک  | 

در هیچ کجای عالم آبادی نیست !

با یک دل غمگین به جهان شادی نیست . . .

تا یک ده ویران بود آبادی نیست . . .

تا در همه ی جهان یکی زندان هست . . .

در هیچ کجای عالم آبادی نیست !

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 6:37 PM  توسط روشنک  | 

بهار اومد ...

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 4:33 AM  توسط روشنک  | 

یه روز از زندگی من.... دوباره ها !

صبح ......مامان : روشنک....روشنک....پا شو.....دیر شد .....کلاس داری.....پاشووووووووووو.......صبحونه......خداحافظ....قدم زدن......یه جیغ....یه پیرزن تصادف کرد.....قدم زدن.....تاکسی.....عباس قادری......پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت....اه.......خیابون ۱۰...دبیرستان...دو تجربی........نگاهها......نگاه.....سلااااااااام......یه سری حرف مفت.....یه سری دلخوشی های مفت......یه چایی با بچه ها....کلاس....عقب کلاس...یه استادجلو.......یه سری حرف مفت.....نه دین نه دنیا......دوباره حیاط.....دوباره کلاس....دوباره ها دوباره ها.....ظهر...خواب........یه مترسک روبه روی دریا....نهاربا بچه ها ....دوباره کلاس....حیاط.........بچه ها خداحافظ.....پله های کلاس....داداشم اومد دنبالم.....کامران هومن....اه....یه دختر با یه پسر تو خیابون...الکی خوش.....بابک نوارو عوض کرد....وای.....ابی....آی جوووووووووون ماشااللاااااااااااااااااااااااااااااااا.....دوباره مرگ گل سرخ دوباره ها دوباره ها.....ابی...ابی...ابی....خونه....سلام.....روشنک ما داریم میریم خونه خاله جون...مییای؟....نه...خوب بیا بریم دیگه دلت وا میشه.....نه....صدای ماشین......تنها تو خونه....اسپیکر ها باز.....ابی......دوباره مرگ گل سرخ دوباره ها دوباره ها.....فکر....غم.....خدا.....یه خاطره.....قصه همیشه تکرار.....چشمام رو میبندم....گونه های تر.....صدای ماشین.....اومدن....باز خواب....باز یه مترسک مقابل دریا....شام....کامپیوتر.....اینترنت......چند تا میل....وبلاگ.....اسپیکرها قطع....هدفون وصل....ابی...چراغ خاموش....پتو روی سر......هدفون توی گوش....ابی...ابی...ابی ...دوباره مرگ گل سرخ دوباره ها دوباره ها.....خواب.....باز صبح....مامان:روشنک ؟.  ........پاشو....دیر شد....کلاس داری....پاشوووووو....  کلاس بابات دیر شد
چشمام باز میشه اولین چیزی که میبینم شعر سهرابه....زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود....یه خنده تلخ.....یه عالمه گله از خدا

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 6:38 PM  توسط روشنک  | 

بدون شرح !!!!

 

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 1:47 PM  توسط روشنک  | 

توی زندگی هر کس سختی هایی هست

توی زندگی هر کس  سختی هایی هست

 اینکه از کجا شروع می شه و تا کجا ادامه داره رو شاید هیچ کس هیچ وقت نفهمه

ولی این سختی ها تجربه هایی هستن که مثل دوران مدرسه باید گذرونده بشن تا اسم ما بشه انسان

این وسط همیشه هم آدمایی هستن که باهاشون حرف بزنی و حس کنی تنها نیستی

فکر اینکه هنوزم واسه چند نفری مهمی

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 6:45 PM  توسط روشنک  | 

روز ولنتاين ( روز جهاني عشق ) !

هر سال در ماه فوريه در سرتاسر اروپا و امريکا ٬ عشاق و دلدادگان به مناسبت روز خاصی به اسم ولنتاين به هم هديه ميدن .
ميدونيد علتش چيه ؟ ولنتاين در لغت به معنای معشوق و محبوب هست که تازگی بين جوونای ايرانی هم رواج پيدا کرده . اين فرصت خوبيه برای اينکه اجازه نديم عشقمون کمرنگ بشه 

ولنتاين  همه مبارک !

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 7:17 PM  توسط روشنک  | 

کی رو انتخاب میکنی؟

اگه قرار باشه بین کسی که دوسش داری با کسی که دوستت داره   یکی رو انتخاب کنی

کی رو انتخاب میکنی؟

(( به شرط اینکه کسی رو که دوسش داری  ازت متنفر باشه   ))

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 4:46 PM  توسط روشنک  | 

(( شهر قصه ))

 گفتهای آقا موشه به خاله سوسکه !

آقا موشه- عاشقم عاشق بي دلم من !
خاله سوسکه - كدوم دل ؟
آقا موشه- همون دل كه پر از اميده !
خاله سوسکه -  اميد كجاست ؟
آقا موشه-  بر آب ‍ِ ؟
خاله سوسکه -  كدوم آب ؟
آقا موشه-  همون آب كه از چشم اومد !
خاله سوسکه -  دلت چي شد ؟
آقا موشهفنا شد ! فناي اون (( چشا‌)) شد !
خاله سوسکه -كدوم چشم  ؟
آقا موشه-  همون چشم كه خواب اوردش !
خاله سوسکه -  كدوم خواب ؟
آقا موشه- خوابي كه ازم فرار كرد !
خاله سوسکه - كجا رفت ؟
آقا موشه-  تو رويا !
خاله سوسکه - رويا كجاست ؟
آقا موشه- بر آبه !
خاله سوسکه - كدوم آب ؟
آقا موشه- همون آب كه از چشم اومد.  همون  چشم    كه  غرق خونه .   همون  خون كه از دلم رفت .  همون دل كه زخمه زخمه . همون  زخم كه تو صدامه . صدايي كه تو گلومه .  گلويي كه پر بغضه . بغضي كه رو لباته . همون لب كه سرخ سرخه . سرخي كه چون شرابه . شرابي  كه تو چشاته . همون چشم كه مسته مسته .........................

(( شهر قصه ))

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 6:59 PM  توسط روشنک  | 

بــــــــــــازگــــــشــت هــمه بـــه ســـــوي اوســــــت

چشمامو ميبندم . . .
اول فقط سياهي ميبينم . . . كم كم همه جا روشن ميشه . . . روشن و روشنتر . . .
روي تخت خوابمم . . .
بلند ميشم . .  ميرم توي حال . . .
اتابك بازم داره درس ميخونه . . .
 : اتابك مامان كجاس؟!
 : چرا ريشاتو نزدي ؟!!
جواب نميده !   عادت ِ هميشگيشه . . .  فقط بلده منو ضايع كنه !
احتمآ مامان تو حياط ِ داره به باغچه آب ميده !  آره !
حدسم درست بود !    
 : مامان ؟ مامان ؟
 اي بابا !!!!!!!!!!!    چرا اينا شوخيشون گرفته؟
ميرم كنارش ميرش مي ايستم . . .
داره گريه ميكنه !  چرا ؟
صدامم نميشنوه !!!    ديگه دارم عصبي ميشم !
بابك اومد داخل . . .
چه خوب شد
ميرم پيشش ! رفت تو حال !
چرا همه سياه پوشيدن؟ نكنه . . ..  
واااي بابام ؟!
 :بابك  . . . بابك  ؟!  بابا طوريش شده ؟
ساعت 10 ِ  چرا ا‍ِنقدر دير كرده؟! اما فقط داره به گلهاي فرش نگاه ميكنه !
. . .  . . .
آخـــــــــيـــــــــــش!
هيچي نشده ! بابا اومد ! 
 : سلام بابايي !
 اما بازم جوابي نميشنوم !
يه روزنامه دستشه !
داره نگاش ميكنه .و اشك ميريزه !  تا حالا گريه بابامو نديده بودم !
ميرم كنارش مي ايستم  ببينم چيه ؟!
عكس خودمه !
نوشته بــــــــــــازگــــــشــت هــمه بـــه ســـــوي اوســــــت !!!

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 11:59 PM  توسط روشنک  | 

عادت های بد . . . انگیزه های خوب . . .

ترک عادت های بد . . .

انگیزه های خوب میخواد . . . !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 3:42 PM  توسط روشنک  | 

سیگار

یه هفته نیستم ...میخواستم پست اخرم همین سیگار باشه....

حرفهات مثل پتک میخوره تو سرم......

سرمای توی اتاق زیاده شایدم گرمای وجود من کم شده......

قهوه م تلخه درست مثل حرفهای تو.....

هیچ کس نیست......

از تنها بودن نمی ترسم اما دلهره ی تنها موندن تمام وجودم رو پر کرده......

دوستیمون مثل یه پاکت سیگار بود.....

تموم شد....

تمام اتاق پر شده از دود ......دارم خفه میشم.....

نمی دونم از دود سیگاره یا از حرفهایی است که تو گلوم مونده.....

نمی دونم این اشکا واس چی دارن میان پایین.............

نه................دوست ندارم.........

گرمای وجودم رسیده به زیر صفر.......میرم تو حیاط با سیگار و دفتر....

داره بارون میاد !

( من سیگاری نیستم ! فقط خواستم متنم بهتر شه ! )

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 0:6 AM  توسط روشنک  | 

هیچ وقت امسال رو فراموش نمیکنم

هیچ وقت امسال رو فراموش نمیکنم

امسال دلم ماهها و روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها شکست و تنها بودم !

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 6:20 PM  توسط روشنک  | 

ستاره

 

یه شب که ستاره ها برای خودشون جشن گرفته بودن و من از پنجره ی اتاقم داشتم به بیرون نگاه می کردم یکی از ستاره ها اومد پیشم و به من گفت : امشب جشن ستاره هاست هر آرزویی داری براورده می شه. من اون شب هر چی فکر کردم نتونستم به ستاره آرزوم رو بگم اون شب جشن ستاره ها تموم شد ولی من هنوز تو فکر آرزو بودم توی ذهنم دنبال آرزو می گشتم اما هر چی گشتم من آرزوئی نداشتم ولی نمی دونم چرا داشتم دنبالش می گشتم شاید آرزومو گم کرده بودم ..... اونقدر فکر کردم تا بالاخره آرزومو توی صندوقچه ای توی زیر زمین قلبم پیدا کردم آرزوی من این بود که از تنهائی در بیام این بار با آرزوئی که داشتم رفتم کنار پنجره نشستم ولی از جشن ستاره ها خبری نبود انگار ستاره ها دیگه خوشحال نبودن که بخوان جشن بگیرن هر شب کنار پنجره نشستم ولی نه از اون ستاره خبری بود نه از جشن ستاره ها خیلی دلم گرفت با خودم گفتم : حالا که ستاره ها جشن ندارن کاشکی حداقل اون ستاره بیاد تا باهاش حرف بزنم.هر شب می رفتم کنار پنجره اما از ستاره خبری نبود که نبود تا اینکه یه شب اومد بهش گفتم : تا حالا کجا بودی خیلی وقت منتظرت هستم .گفت : من هر شب تو رو می دیدم که می اومدی کنار پنجره. گفتم : ستاره من حالا یه آرزو دارم .گفت : آرزوتو بگو .گفتم: کسی رو می خوام مثل خودم تنها باشه و راز تنهائی رو بدونه .گفت: من نمی تونم آرزوتو بر آورده کنم فقط می تونم بگم توی این دنیا آ دم تنها زیاد ولی همشون به درد نمی خورن تو باید خودت بگردی و هم درد خودت رو پیدا کنی.با نشستن کنار پنجره و غصه خوردن کاری رو از پیش نمی بری ..........به آسمون نگاه کردم ستاره راست میگفت باید جای این کارا دنبال یه نفر می گشتم .......... سرم رو بلند کردم به ستاره گفتم: از کجا باید پیدا کنم ؟ یه لبخند زد و رقت جواب سوالم رو هم نداد هر چی صداش زدم برنگشت .... وقتی رسید اون بالا برام چشمک زد معنی کارش رو نفهمیدم ... نمی دونستم کجا باید دنبال یه نفر بگردم اون شب رفتم خوابیدم اما صبح با یه روحیه تازه از خواب بلند شدم دیگه نا امید نبودم. می دونستم دارم برای یه هدفی زندگی می کنم فقط باید هدفمو پیدا می کردم گشتم و آ دمای زیادی رو پیدا کردم اما هیچ کدومشون هدف من نبودن اونا هدفشون با من فرق داشت من فقط مثل اونا تنها بودم توی این مدت که آدمای زیادی رو شناختم فهمیدم آدما همه تنها هستن و همه دنبال کسی می گردن که از تنهائی درشون بیاره ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 7:41 PM  توسط روشنک  | 

ارواح هم برای خود عالمی دارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 2:33 AM  توسط روشنک  | 

دل شکسته

 


از دوستم شنيده بودم يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب مي خرن.
آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم ، تو يکي از کوچه هاي تنگ و تاريک ،
تابلو مغازه خيلي قديمي بود طوري که اصلآ معلوم نبود چي روش نوشته
فقط کلمه «قلب» و يه کلمه که تنها نصفش پيدا بود « ابد... » که اونم به هزار مصيبت

مي شد خوندش ، صاحب مغازه يه پيرمرد بود که روي يه صندلي چوبي و قديمي نشسته بود و داشت با زحمت با يه تکه نخ محکم يه قلب تيکه تيکه شده رو وصله ميزد !
واي چه قدر قلب اونجا بود !!!
با اينکه به نظر قديمي و کهنه مي اومدن اما خوني که از شکافهاي اونا بيرون مي اومد هنوز تازه بود ...
رفتم تو ...
- سلام ،
يه دل آوردم واسه فروش
پيرمرد بدون اينکه حتي نگاهي به من بندازه پرسيد :
- چند بار شکسته؟
- مگه مهمه؟
- بله، هر چي کمتر بهتر
- با اينها چيکار ميکني؟
- مگه نميبيني؟
-
آره خوب ولي واسه چي اينها رو جمع ميکني؟
- بده اون دلتو ببينم چند مي ازه
قلبم و گرفتم کف دستم ... پيرمردبدون توجه به لرزش انگشتام اون وگرفت و در حال ورانداز کردنش زير لب يه چيزايي زمزمه کرد:
- اين دو تا درست ميشه، اين يکي خيلي بزرگه...
يه مرتبه سرش و آورد بالا پرسيد :
- دل خودته يا پيداش کردي؟ از کسي خريدي؟
-
نه مال خودمه ، چند ميخريش؟
- قيمتي نداره.
- من اگه بخوام يکي ازت بخرم چند ميدي؟
-
بستگي داره.
- به چي؟
- کدومش رو بخواي
- مثلآ اون
- فروشي نيست
-
چرا؟
- عتيقست ... !
-
مال کي بوده؟
- مجنون
- خب اون
- فروشي نيست
- آخه چرا مگه مال کيه؟
- سواد داري زيرش نوشته که ... فرهاد
-
خب اون چي؟
- اون اصلآ فروشي نيست
- مال کيه؟
- مال خودمه
- حالا مال منو چند مي خري؟
- مال تو ... يه آهم نمي ارزه !
چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا؟
-
قلبت خيلي وصله داره ...!
چند جاش هم اصلآ درست نميشه
آدم معروفي هم که نيستي
-
خب نيستم ولي عــــاشق که هستم
پوزخندي زد و گفت:
- عاشق ... !
اين قلبهايي رو که ميبيني همه مال عاشقايي هست که از عشق حقيقي مردن ،
تو هنوز خيلي تا اين عشق فاصله داري ،
نه ، قلبت به دردم نمي خوره ...!
پيرمرد اين و گفت و با سردي دلم و گوشه اي گذاشت ،
دلم و
بر داشتم و تو راه برگشت همش به جمله هاي آخر پيرمرد فکر ميکردم « عاشق ... ؟! اين قلبهايي رو که ميبيني همه مال عاشقهايي هست که از عشق حقيقي مردن ، ... تو هنوز خيلي تا اين عشق فاصله داري ، قلبت به دردم نمي خوره ... به دردم نمي خوره...! »
خونه که رسيدم يه راست به اتاقم رفتم و رو تختم دراز کشيدم .
قلبم هنوز توي دستام بود ... يه هو احساس کردم خيس شده ، خوب که نگاه کردم ديدم يه آب زلال مثل قطره هاي اشک داره ازش ميچکه ! تا اون روز صداي قلبم و نشنيده بودم ، بهم ميگفت : چرا مي خواي منو بفروشي؟ اصلآ تو چرا اينقدر احساساتي هستي که من و اينطوري شکننده کردي؟ مگه گناه من چي بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدي ، هيچ وقت به فکر من نبودي . اونجايي که بخاطر رفتن کسي که هيچ
توجهي به تو نداشت من و زير پاهاش گذاشتي که نره ، اصلا به فکر من بودي ؟! تو که من و دوست نداري چه طوري انتظار داري کس ديگه من و دوست داشته باشه ؟!حتي اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمي خواست بفروشتش .اما تو ... !!!
ديگه نمي تونستم حرفاش و بشنوم صورتم و بي اختيار به طرفش بردم اما اون ديگه تو دستام نبود ...!
از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشام پره اشک بود ... دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم ... دوسِت دارم ... دوسِت دارم
...
ديگه هيچ وقت نمي ذارم حتي يه خراش کوچيک روت بيفتـــه
نميذارم ديگه هيچ وقت زير پاي کسي له بشي نمي ذارم... نمي ذارم ...
قلبم تند تند ميزد ، طپشش اينبار چقدر برام دوست داشتني بود ، چيزي که تا اون موقع هرگز پي به ارزشش نبرده بودم ، سرم رو روي بالش گذاشتم دلم مي خواست دوباره قلبم و توي خواب ببينم تا بهش بگم چقـــــــــدر دوسش دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 6:12 PM  توسط روشنک  | 

(( زنـــــــــــــــــــــــــــــدگي )) بهتر از این نمیشه !

ساعت 12.23 صبحه
طرفاي 11 بود كه مامانم اومد مدرسه و اجازمو گرفت كه برم خونه !
آخه سر خيابون مدرسه ي ما بومب گذاشته بودن
يه بانكم منفجر شده بود !! يكي از دوستاي صميميم . . . اومد تو بغلمو گفت روشنك مامان بابام تو بانك بودن ! دعا كن چيزي نشده باشه !
خدا ميدونه الان . تو  اين شهر . . . به خاطر بمب چندين نفر بي پدر شدن ! چندين نفر بي مادر شدن !چندين نفر  بچه ها شونو از دست دادن !
آخه قراره . . . .!   عـــــــــجــــــــــــــــــــــــــب!
هيچي بابا بهتر همون ديوونه باشم !  چون اگه بخوام بازم فكر كنم ديوونه تر ميشم !
تف به اين (( زنـــــــــــــــــــــــــــــدگي ))
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 12:23 PM  توسط روشنک  | 

اطلاعیه ترحیم

نویسنده ی این وبلاگ به دلیل مرگ از درون قادر به نوشتن نمیباشد

برای شفای نویسنده دست به دعا بر میداریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 7:8 PM  توسط روشنک  | 

ماجرای دندونای کرمو آقا کلاغه..

 

 

همه چي مرتبهاین عکسه نیگا کن احساس می کنم یه جای کار اشکال داره، اما کجاش؟! همه چی که درسته، فقط کلاغ دومیه یه کمی چاقه، پراش هم یه کمی رنگ پریدس، همچین بگی نگی چند تا جوش گنده رو سر و پشت و سینش هم داره، اما اینا نشد، اون یه اشکال اساسی داره، این ایرادو احساس میکنم ولی نمی تونم بفهمم..؟!؟؟؟؟

آهان..... نه اینم نیست..

حالا بی خیال، ولی چه حالی می کنن این دوتا ها... باهم رفیقنو پروازم می کنن نیگا کن

ببین اون کلاغ چاقه چه جوری داره از ته دل می خنده و حال می کنه...کلاغ لاغرم داره با خوشحالی اونو نیگا میکنه انگار خیلی دوستن با هم..خوش به حالشون...کاشکی منم یه دوست مث اون داشتم...فقط یه کمی باید بیشتر مراقب سلامتیش باشه دندوناشو بیشتر مسواک کنه که مث این نشه...     آهان!!!! فهمیدم فهمیدم اشکال کار کجاس..   آخر خودم جوابشو پیدا کردم اگه گفتی؟!!

اون کلاغ چاغه  به جای دو تا بال چار تا بال داره.

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 4:33 PM  توسط روشنک  |